سلام خوش امدید شقایق بر ات ارزوی خوشبختی میکنم از ته دل www.reza720@chmail.ir
فاصله عشقت را ازمن گرفت اما بیخیال
قلبم از طپش ایستاد که حرف از جدایی زدی
نگو که جدایی اخرین واژه است نگو که دل از من بریدی
به همین سادگی با ورق زدن برگی از صفحه روزگار فراموشم کردی
میدونم که میدونی عاشقت بودم اما معشوقه خوبی نبودی
نمیدونم لابه لای خاطره های گذشته دنبال چی میگردی که اینطور حراسون لحظه های از یاد رفته شدی
خیال کردی منو از ذهنت پاک کنی تو خواب وبیداری این کابوس های تلخ میگذرن از حال دگرکون تو
میدونم از عشق بیزاری و بذر تنفر دردلت جونه زده
اما تا یاد نگیری عشق درونت وازاد کنی وجادوی عشق را با تمام لطافت هایی که دارد لمسش کنی
نمیتونی از این کابوس دل بکنی
برچسب:
نویسنده: رضا
یه بار دیگه تو خیالم دستام وبگیر
بدونم تا دنیا دنیاست در کنارم میمونی حتی اگه خیال باشه
با اینکه رویام واقعیت نداره نمیخوام از خیال تو دربیام
لحظه قشنگیه دست تو توی دستای من انگار دنیا را بهم دا دن
حضور تو در کنار من یه نعمته و با تو چه زود زمان میگذره
از یاد میبرم غم وغصه هران چیزی که فرصت فکر کردن به تو را از من میگیره
میخوام همیارم و هم رازم باشی ودر قاب زندگی در کنارمن باشی
دست در دست هم قدم زنان در امتداد خورشید پیش به سوی اینده بریم
فوق العاده است قلب من برای عشق تو میطپه
چه زیباست ثانیه های زندگیم درکنار تو هستم
پرید م از خواب وقتی از من فاصله گرفتی و دستات ورها کردی
با اینکه خوابم واقعیت نداره اما رویای شیرینی بود
وطعم شیرنیش همان دلتنگی برای تو بود
برچسب:
نویسنده: رضا
دلتنگ روزهای از یاد رفته شده ام
از صمیم قلب به ارزوهای از یاد رفته که با قایق کاغذی بر اب روان جوی که با وزش باد در امتداد افق حرکت میکند میاندیشم
در خیال کودکانه ام نمیگنجید که با دور شدن این قایق باور هایم این گونه دچار تغییر وتحول شوند
تصور این که با حر کت کردنش موانعی هم وجود دارد حتی به ذهنم هم خطور نمیکرد
به سادگی چشم بر هم زدن جای خاطره با هوس های درونی پر کردی
از نگاه حق به جانب تو خاطره گذشته های دوری است که باید زیر خروار ها قلب بی احساس مدفون شود
خاطره ها اگر چه تلخ هستن اما فرا موش کردنشون تمام وجودمان دچار مرگ تدریجی میشود
سقوط یک خاطره دلتنگی ها را و عشق و احساس را به قلبی چر کین وسنگ دل تبدیل میکند
خدا به امید فردایی که خاطره های تلخ را از یاد نبریم وخاطره ای شیرین را بسازیم که شما برایمان از پیش تعیین کردین
برچسب:
نویسنده: رضا
از من پرسیدی چرا دراین اتاق تاریک با پنجره ای رو به اسمان در کنج دیوار پیله ای به دور خود تنیده ام
از من پرسیدی چرا از روشنایی بیزارم وبا طلوع افتاب قهر کرده ام
از من پرسیدی رنگ مهتاب ودیده ام واسمان پر از ستاره را تجسم کردم
از من پرسیدی پیام پرستو که خبر از امدن بهار را با نجوای خود زمزمه میکند شنیده ام
از من پرسیدی روی سنگ فرش پیاده رو زیر باران بهاری با کسی قدم زنده ام
از من پرسیدی توی جنگل با دیدن خلقت خداوند وشگفتی هایش از شدت خوشحالی تا توان داشتم دویده ام
از من پرسیدی صدای شر شر اب که ملودی ارمش بخش این طبیعت بکر را نوازش میدهد با لذت گوش داده ام
از من پرسیدی نسیم صبح گاهی لزره به اندامم انداخته و روحم را جلا داده
بااندکی تامل از من هیچ نپرسیدی ومهر سکوت این اتاق و در هم شکستی و پرده به کنار زدی و روشنایی افتاب بر روی پیله ای که به دور خود تنیده بودم بر خود کرد و مرا همچون پروانه ای که از پیله خود خارج میشود من هم از درونم رها شدم
برچسب:
نویسنده: رضا